داستان های زیر از سری کتاب های ۱۴ خورشید و یک آفتاب آورده شده است.
با خودش گفت:
“حالا که امام رضا شهید شده حتما چهار هزار دیناری که پیشش داشتم از دستم رفت.”
امام جواد(ع) پیغام داد:
“فردا بیا خانه ام و با خودت ترازو هم بیاور. رفت خانه ی امام. امام نماز می خواند. تمام که شد لبه ی سجاده اش را بالا زد. پر از طلا بود.
گفت:
“طلبت را بردار.”
***
توی راه مدینه بود.
به مسجدی رسید، توی مسجد رفت.
کوزه ی آبی برداشت و کنار درخت خشکی وضو گرفت.
نماز خواند و بیرون رفت.
دلش می خواست یکی از لباس های امام را بگیرد برای تبرک، اما خجالت می کشید بگوید.
حتی نامه نوشت، اما نامه را نفرستاد.
ناامید شد داشت بر می گشت شهر خودش که کسی از پشت صدایش زد. برگشت.
غلام امام بود.
گفت:
منافقین هم از نبودن پدرش در مدینه سوء استفاده می کردند. مرتب شایعه می ساختند. کم کم شایعه ها کار خودش را کرد. جمع شدند محمد دو ساله را بردند پیش قیافه شناس ها تا بگویند این پسر به آن پدر می آید یا نه؟
محمد چیزی نگفت. همراهشان رفت. چشم قیافه شناس ها که به او افتاد خودشان را انداختند روی زمین به سجده.
یکی شان زودتر از سجده بلند شد . رو کرد به جمع: خجالت نمی کشید؟!
این ماه پاره را آورده اید پیش ما از حسب و نسبش حرف بزنیم؟! این که قیافه اش داد می زند از نسل پیامبر(ص) و علی(ع) است!